جمعه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۸

ضروررت بازنگری در راهبردهای جنبش سبز



حضور نه چندان موثر معترضان در تظاهرات حکومتی 22 بهمن، ناکارآمدی تاکتیکهای ابدعایی رهبران برون مرزی و درون مرزی جنبش را آشکار کرده و ضرورت بازنگری در راهبردها را ایجاد کرده است. پیش از طرح تاکتیکهای اصلاحی برای اهیای اعتماد به نفس جنبش، مروری آسیب شناختی بر راهبری اعتراضات ظرف ماه های گذشته ضروری می باشد.

نقاط ضعف:

انتخاب غلط میدان منازعه: اصل اول همه فرمولهای تقابل، انتخاب میدانی است که نیروهای خودی در آن از برتری برخوردار باشند. به زبان ساده، اگر نیروهای شما اسکیمو هستند، انتخاب کویر لوت برای رویارویی با دشمن خودکشی است. نظام سه دهه است که میدانهایی مثل 22 بهمن و شانزده آذر را از آن خود کرده، بر آن خیمه زده، مجاری و سازوکارهای وسیعی برای بسیج نیروهای خود در این روزها تدارک دیده است. فراخواندن نیروهای خودی غیر مسلح، آموزش ندیده و غیر منسجم، به میدانی که دشمن تا دندان مسلح و سازماندهی شده بر ارتفاعات آن خیمه زده، مصداق اعزام گوسفندان به میان گله های گرگهای هار و گرسنه است.

انتخاب بی تناسب سبک مبارزه: دعوت معترضان به سکوت، آرامش، عدم خشونت اگر در مبارزات استقلال هند موثر بود، الزاما ً در تقابل با رژیم تروریست حاکم بر ایران موثر نخواهد بود. شما اگر در انگلستان هنگام رانندگی در جاده های بین شهری، با ایستگاه ایست بازرسی پلیس رو به رو شوید، شرط عقل آن است که توقف کنید و به دستوران پلیس عمل کنید، اما اگر در سومالی در بیابانی ببینید عده ای مرد مسلح جاده را بسته اند، شرط عقل آن است که تیز دنده عقب بگیرید و سعی کنید از تیر رس آنها دور شوید. بنا به گفته معروف: با گوریل نمی شود شطرنج بازی کرد.

ابهام در تعریف هدف: نیروی در میدان احتیاج به هدف مشخص و قابل وصول دارد. با اهداف بی اهمیت (مثل نظارت بیشتر مجلس فرمایشی بر دولت کودتا) یا غیر قابل وصول (بازگشت خامنه ای به عدل و انصاف که بیشتر به هزیان شبیه است) نمی شود مردم را زیر زنجیر و شکنجه و تیر برای ماههای متوالی نگاه داشت.

اذعان به نقاط ضعف به معنی اذعان به شکست نیست، با ارزیابی منصفانه می توان نتیجه گرفت که علی رغم این اشتباهات اصولی، ضربه عظیمی به مشروعیت نظام وارد شده است. اما مثل هر تقابلی در طول تاریخ، اگر رهبران جنبش از اشتباهات گذشته نیاموزند، دشمن به سرعت خودش را در مقابل این ضربه مصون خواهد کرد. نباید فرصت واکسیناسیون به نظام داد.

در بخش بعدی به طرح راهبردهای اصلاحی می پردازم، دیدگاه ها و نظرات تمام دوستان و دشمنان می تواند در رسیدن به یک راهبرد موثر جایگزین موثر باشد. اگر نظری دارید، حتما ً ثبت کنید.

شنبه، مهر ۲۵، ۱۳۸۸

بازار تهران در دهه چهل--Grand Bazaar, Tehran

قصد دارم دوباره بلاگ را با تصاویری از اون ایرانی که یادآور بهترین خاطراتم است باز فعال کنم، تصاویر را از فضای مجازی دستچین می کنم و این تصویر برگرفته از مجموعه ارزشمند عکسهای خانم ناهید یوسفی در فلیکر است

دوشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۶

به یاد همه سربداران تاریخ ایران


نك ناز ز من و نیاز از عشق - قبله منم و نماز از عشق

از لاله نماز صبح خیزد - از چشم شقایق اشك ریزد

بوی تو تراود از زبانم - ریزد گل یاس از دهانم

بندد در زندگی برویم - بندد در غم به گفتگویم

ریزد سحر عطر عشق برباد - شیرین كند آرزوی فرهاد

آهسته ترك كه یار خفته است - ای مرغ، مخوان بهار خفته است

ای روز، تو را به جان خورشید - ای شام، تو را به جان ناهید

ای تشنه، تو را به آب سوگند - ای عشق، تو را به خاك سوگند

جز عشق دگر سخن مگوئید - غیر از گل عاشقی مبوئید

آن خسته ی مانده در كویر است - آهوی نگار اگر اسیر است

زان پیش كه سر بریدش از تن - آبی بدهیدش از دل من

آبی كه زچشم عشق جوشید - آهوی دل منش بنوشید

نوشید صدای عشق را جان - پرواز گرفت سوی جانان

جانان من آفتاب فرداست - عشقم نفس صدای دریاست

من آب ز چشم باغ نوشم - تن را، به شب آفتاب پوشم

یکشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۵

سالی که نسبتا ً به خیر گذشت


روزهای پایانی سال 2006 را در حالی سپری می کنیم که هر روز سال کهنه میلادی برای ایران دوستان با دلهره سپری شد. اما در ارزیابی کلی، سال 2006 سال خوبی بود، به سه دلیل عمده:ء
الف) علی رغم میل نومحافظه کاران حاکم بر واشنگتون، و اپوزیسیون ضد ملی، از مجاهدین گرفته تا سلطنت طلبان و خیل رجاله های نو پناهنده، ایران از گزند اقدامات نظامی ماجراجویانه آمریکا در امان ماند.ء
ب) با نه بزرگ ملت آمریکا به سیاستهای جنگ افروزانه جرج بوش، هالی برتون، آمریکن انترپراز و شرکا، قدرت مانور جریان خطرناک نو محافظه کار تا حد زیادی تعدیل و مهار شده است
ج) و با نه بزرگ ملت ایران به نومحافظه کاران داخلی در انتخابات شوراهای اسلامی شهر و روستا و خبرگان رهبری و برقراری نوعی موازنه قدرت با بازگشت چهره های اصلاح طلب و خردمدار به صحنه، امید به عبور از بحرانی دیگر تقویت شده است.ء
میلاد با سعادت حضرت عیسی بن مریم (ع) را به عموم هم میهنان مسیحی تبریک عرض می کنم.ء

چهارشنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۵

از نخستين سلطنت دينی تا واپسين دين سلطنتی

از مجموعه مقالات منتشر نشده دکتر عباس منظرپور


از روزی که بشر روی دو پا ایستاد، متوجه شد که چیزی (یا چیزهایی) از دست داده و به فکر بهشت گمشده افتاد. ظاهرا با پستاندارانی که روی چهار پا راه می رفتند، تفاوت چشمگیری نداشت. ولی می دید آنان از او بیشتر می دانند! (یا چنین می پنداشت). علف خواران اگر با سال های پرآب مواجه می شدند، به زاد و ولد بیشتری می پرداختند و معلوم است گوشت خواران هم به خوراک بیشتری دست رسی داشتند و آنان هم تکثیر نوع را سرعت می دادند. برعکس در خشک سالی ها، هر دو دسته از زاد و ولد می کاستند و درصورت بروز قحطی، با آرامش کامل مرگ را پیشواز می کردند و چنین بود که نظم طبیعت حفظ می شد. انسان می دید نه می تواند سال های پر نعمت و یا خشک سالی را پیش بینی کند و نه زاد و ولد خود را با آن متناسب سازد. برای انسان، تفاوت او با حیوانات چندان محسوس نبود، او هم مثل سار جانوران گوشت خوار، به دنبال گله های علف خواران روانه می شد، در سال های پر باران غذای بیشتری می خورد (ولی هنوز ذخیره نیم کرد!) مثل همه حیوانات، نرها با هم زد و خورد می کردند و آن که از دیگران قوی تر بود وظیفه ادامه نسل را به عهده می گرفت و ماده ها هم فقط به او تمایلی داشتند، چون آن ها هم می خواستند فرزندانی قوی تر داشته باشند، و چنین بود که سلامت و قدرت انسان و (حیوان) نسل به نسل افزایش می یافت (که البته برای خودشان محسوس نبود). ظاهرا هرچه غذا فراوان تر بود، انسان وقت بیشتری برای استراحت و تفکر بدست می آورد و در همین برهه ها با اولین مجهولات خود روبرو شد: چرا باید بمیرد؟ مرگ چیست؟ می شود از آن پیش گیری کرد؟ می توان آن را به تعویق انداخت؟ هرچه به این مسائل می اندیشید مجهولات بیشتر می شدند. می دید از سرما می میرد ولی حیوانات آن را به خوبی تحمل می کنند. فهمید پوست حافظ آنان است، پوست را از تن آنان بیرون آورد و خود به تن کرد. مرگ از سرما کم و بیش برطرف شد، ولی مرگ به زندگی!! خود ادامه داد. در قحطی های سخت به خوردن هم نوعان خود پرداخت، کاری که درنده ترین حیوانات هم چنین نمی کردند، ولی بازهم می مرد! به زندگی علاقه داشت و خواست بعد از مرگ هم به آن ادامه دهد! آرامگاه ها و اهرام را ساخت و دستور داد او را مومیائی کنند و تمام لوازم زندگی! را هم دراختیار آن مومیائی قرار دهند. بیشتر مرگ ها در اثر عفونت بود. می دید هرکه به مرده نزدیک می شود، به او دست می زند (یا احیاناٌ او را می خورد) خیلی زود می میرد. چنین بود که ترس از مرگ هم به سایر ترسها، مثل ترس از تاریکی و حیوانات درنده، افزوده شد.ء



نا گفته نماند که میلیون ها سال بعد، وقتی دانشمندان و باستان شناسان و طبیعی دانان به مرور این اسرار اجداد خود را کشف کردند، به آن پدران اولیه نام (Homo Sapient) دادند، که یعنی تقریباً انسان متفکر یا دانا یا چیزی شبیه آن! این ها علائمی داشتند که با این نام گذاری ریشه تمام بدبختی ها، نادرستی ها، شقاوت ها و رذالت ها و خلاصه خیلی چیزهای دیگر را یافتند (یعنی هنوز هم نمی دانند!!). در میان آن مردم ر ندانی پیدا شدند که ادعا کردند جواب تمام مجهولات آنان را می دانند و مردم که مشتاقانه دنبال حل مسائل خود بودند به آنان متوسل شدند. جادو گران با خواندن اوراد و با طلسم و رب النوع به کار پر سود خود پرداختند، همه به آنان احترام می گذاشتند و از آن ها می ترسیدند. کم کم قبایلی به وجود آمدند و همان جادو گران با رئیس قبیله و یا مشاور او شدند. ء


برای خدایانی که خود ساخته بودند به دادن قربانی پرداختند، این قربانیان اول فرزندان همان مردم بودند و پس از قرن ها (که کسی نمی تواند طول مدت آن را تعیین کند) این عمل تبدیل به قربانی کردن حیوانات شد، که هنوز در قسمت های زیادی از کره خاکی و بین ادیان گوناگون ادامه دارد.ء

این که خواندید تاریخ بشر به طور کلی بود!! حالا به تاریخ قوم آریا گوش کنید (یعنی بخوانید!)ء


وقتی کره زمین شروع به سرد شدن کرد، اقوام ساکن نواحی شمالی آن (و بطور کلی سیبری) که قبلا دارای آب و هوایی معتدل و جنگل های فراوان بود، ناچار به مهاجرت به نواحی گرم تر شدند. معلوم است هم سرد شدن هوا و هم فرایند مهاجرت صدها سالی و بیشتر بطول انجامید. در این مدت افرادی که از لحاظ جسمی و فکری ضعیف تر بودند به این مهاجرت نپیوستند و مثل ماموت ها (فیل های بسیار بزرگ آن نواحی) همان جا ماندند و در یخ ها مدفون شدند که حالا پس از هزاران (و ساید میلیون ها) سال کم کم بقایای آنان در میان یخ ها پیدا می شود. هوشمندان آریایی به دنبال گرما رهسپار جنوب شدند، نا گفته نماند که در این راه پیمایی بزرگ و طولانی، بازهم ضعیف ترین آنان از پا درآمدند و فقط قویتر ها توانستند به پایان راه برسند. هرچه به جنوب نزدیک تر می شدند گرمای خورشید را بیشتر حس می کردند و لذا به پرستش خورشید و نیایش آن پرداختند. سایر مظاهر طبیعت مثل جنگل، حیوانات، ستارگان... هم مورد پرستش قرارگرفتند و اعتقاد به ارباب هم نوع هم شروع شد. یا پیش از این مهاجرت و یا در جریان آن به قدرت آتش پی بردند و پرستش آن هم نقش بزرگی در معتقدات آنان پیدا کرد. آتش بیشتر در شب ها و مکان های تاریک و سرد کارساز بود و چنین است که وقتی پس از قرون متمادی آتشکده ها به وجود آمدند، آتش جاویدان آن ها باید در جای تاریکی باشد که نور خورشید هرگز به آن نتابد. در این مهاجرت، آریایی ها به شاخه های گوناگون تقسیم شدند و هر دسته به جائی روی آوردند. باید توجه داشت که این مردم در اثر شرایط مشکل مهاجرت بسیار هوشمند، قوی، پر طاقت و صبور بودند، آن شرایط در درجه اول همان انتخاب اولیه یعنی مهاجرت هوشمند ترین افراد قبایل، و سپس روبرو شدن هر روزه با مشکلات جا به جائی و احتیاج به رفع آن مشکلات و در ضمن مقابله با اقوام بومی ساکن مناطق مورد مهاجرت و خیلی دلایل دیگر بود. شاخه ای از آنان از شمال دریای خزر روانه غرب همان دریا و همچنین اروپا شدند و تقریباً تمام آن قاره را به اشغال درآوردند و البته با ساکنین هر ناحیه مخلوط و نژادهای یونانی، آلمانی، رومی و... را پدید آوردند، که البته از بحث ما خارج است. آن ها که از شرق دریای خزر عبور کردند، به خراسان بزرگ که شامل تاجیکستان، ازبکستان، قزاقستان، افغانستان و خیلی نواحی دیگر می شد رسیدند، گروهی هم همان جاها با مردم آمیختند و نژادهای گوناگون را تشکیل دادند و عده ای دیگر که اکثریت هم بودند از راه افغانستان و کوههای هندو کش به شبه قاره هندوستان رسیدند و شاخه ای از همین مهاجرین هم فلات ایران را برای سکونت انتخاب کردند. طی این فرایند طولانی (و شاید قبل از آن نیز)، این مردم ادیان و اعتقاد اتی پیدا کرده بودند که همراه جادو گران و روسای دینی خود آن ها را در هندوستان و ایران ادامه اشاعه دادند. در هندوستان آن عقاید را با آن چه قبلا بین مردم شبه قاره وجود داشت ترکیب و از آن کیشی بنام "هندوئیسم" ایجاد کردند و روسای این مذهب را هم "برهمن نامیدند. همان اعتقادات و عقاید و معلوم است خرافات مربوط به آن را در ایران هم وارد و با اعتقادات محلی به هم آمیخته و کیش "مغان را به وجود آوردند. پس می بینیم که ریشه ادیان هندی و ایرانی با هم مشترک است و همین اشتراک ریشه تحولات بعدی آن را توجیه می کند.ء


توجه داشته باشیم که "مغ پیش از ظهور زرتشت هم وجود داشت. وقتی این قبایل ساکن شدند و پس از سال های طولانی، کمابیش آرامشی پدید آمد، به مناسبت شرایط جدید در هر کشور اصلاح طلبانی ظهور کردند و کوشیدند خرافات و ناهنجاری های بسیاری را که در این ادیان وجود داشت از آن ها بزدایند و آدابی شایسته تر و قابل فهم ترکه با فطرت آن مردم هم سازگار باشد برقرار سازند. در هندوستان "بودا به این فهم پرداخت و در ایران "زرتشت، "برهمنان" رهبران مذهبی هندوئیسم، مشاهده کردند که مردم گروه گروه افکار و عقاید بودا را می پذیرند و چیزی نمانده که آنان را از تخت عاج پیشوائی پائین بکشند و رهبرانی مناسب "بودیسم" انتخاب کنند. لذا از همان اوایل خود را بودایی نامیدند و در نتیجه پیشوائی هندوان را کماکان در دست خود نگه داشتند ولی به مرور "بودیسم" را از هندوستان راندند، که عقاید بودا روانه شرق آسیا شد و آن مردم خود را آماده تراز هندوان برای پذیرفتن آن نشان دادند. چنین بود که بودیسم در چین، هندو چین، به نوعی ژاپن و تقریباً تمام شرق و مرکز آسیا پذیرش عام یافت. ناگفته نماند که عقاید بودا جنبه فلسفی و اخلاقی دارد، نه خود بودا ادعای آوردن دینی تازه کرده و نه پیروانش عقاید خود را دین می نامند.ء


عقاید زرتشت هم در ایران قبول عام یافت و آن گونه که می گویند اصل عقاید او برسه پایه استوار بود: پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک. مغان مشاهده کردند نزدیک است پیشوائی از دستشان بیرون رود و لذا آن ها هم خود را پیرو زرتشت نشان دادند. تاریخ ثابت کرد که این مغان هیچ یک از عقاید زرتشت و بخصوص آن سه اصل اساسی را قبول ندارند. مغان سازندگان و زمام داران عقاید مردم بودند و به این طریق در حقیقت اگر نه به ظاهر، ولی باطناً حکومت را در دست داشتند. با وجودی که در زمان پیشدادیان، هخامنشیان و سلوکیان... الی ساسانیان، خط پهلوی، میخی، ایلامی... در ایران وجود داشت، آن ها به هیچ وجه اجازه نوشتن اوستا را ندادند، می گفتند: ما اوستا را در سینه داریم و هر کس بخواهد آن را بنویسد خارج از دین و قتلش واجب است. از زمان پیشدادیان و کیان جز در افسانه ها و اسطوره ها نامی از زرتشت نیست ولی در زمان هخامنشیان کم و بیش با نام و اقدامات آنان آشنا می شویم و می بینیم یکی از آنان به نام "گئوماتا" در غیاب کمبوجیه که به فتح مصر رفته بود، خود را بردیا برادر او نامید و به تخت نشست. همین واقعه نشان می دهد که مغان درحالی که غیرمستقیم نبض حکومت را از طریق پیشوائی مردم در دست داشتند، در فرصت های مناسب، خود اقدام به حکومت مستقیم می کردند.ء
بیدار دین و سلطنت


در اواخر دوران هخامنشیان، آن قدر ستم و بیداد پادشاهان که به پشتیبانی مغان متکی بودند وسعت یافت که مردم حکومت اسکندر مقدونی را با جان و دل پذیرا شدند. این جا باید به پدیده شگفت انگیزی که تقریباً در هیچ کجای جهان نمونه ندارد اشاره کنیم و آن این که: هر گاه حمله ای از خارج به این سرزمین شده و مهاجم پیروزی یافته، موقعی بوده که بیداد حکمرانان از حد گذشته بوده و مغان هم اندیشه پردازان آن ها بوده اند. ء


در تمام این تهاجمات بیگانه، شاهان به دست مردم همین سرزمین کشته شده اند! دارا پادشاه ایران، در اثر تعبیری که مغان داشتند، خود را دارای "فره ایزدی» می دانست، چنان به جدائی طبقات معتقد بود که برای جلوگیری از آلودگی خون و نژاد خود درحالی که صدها و هزاران کنیز زیبا در حرمسرا داشت، همسر رسمی او و مادر جانشینانش، خواهران او بودند! بعضی از نظامیان و مردم راه های مخفی دژها و پناهگاه ها را نشان اسکندر دادند و یکی از آنان هم پسر "شاهنشاه را به اسکندر تقدیم کرد! بازهم پدیده ای جالب و آن این که وقتی اسکندر در جوانی و در ایران بدرود حیات گفت، فرزندش از بیم کشته شدن به دست سرداران او به مقدونیه گریخت و بطور کلی حکومت از دست خاندانش بیرون رفت ولی جانشینان او به نام سلوکیان به نام سلوکیان حدود 400 سال در این کشور حکومت کردند و این هیچ دلیلی نداشت جز این که مقدونیان به مغان اعتقاد نداشتند، دست آن ها را از حکومت کوتاه و دولت را به روش یونانی که نوعی دموکراسی بود راه می بردند. تاریخ هم نمونه ای از بیداد آنان نشان نمی دهد.ء


قبلا گفته شد که کوچ اقوام آریایی یک باره و در مدت معینی نبود. کما این که مادها پیش از پارس ها به این سرزمین آمده بودند. در اواخر سلوکیان اقوام دیگری از آریائیها که این بار "پارت نامیده شدند، اقوامی دام دار، بیابان گرد و کوچ کننده بودند و سال های اول حکومت خود را با همان روش سلوکیان آغاز کردند، چون ایرانیان به رفتار و برخورد سلوکیان خو گرفته و از آن راضی بودند. پارت ها خود را "پان هلن یعنی دوست دار یونان معرفی کردند و سالهای طولانی سکه های اولیه آنان همان نقوش یونانی را داشت که موجود هم هست. در تمام مدت حکومت پارت ها، مغان به زندگی مخفیانه خود و فریب مردم مشغول بودند. پارت ها به مناسبت کوچ نشینی، در بدو ورود به این سرزمین چندان به دین نمی پرداختند، یعنی نه آن را تبلیغ می کردند و نه از تبلیغ آن جلوگیری به عمل می آوردند. در زمان این سلسله بود که مغان به تبلیغات خود و تحقیق مردم افزودند. "ساسان یکی از همین مغان که رئیس آتشکده استخر فارس بود، اقدام به تاسیس سلطنت کرد، مغان در اثر سال های متمادی رابطه تنگاتنگ با روحیه و عقاید مردم و به دنبال کشیدن آنان به راهی که می خواستند و دانشی که از جامعه شناسی به دست آورده بودند، بسیار هوشیارانه و صبورانه به تاسیس سلسله پادشاهی پرداختند. کما این که ساسان خود ادعای سلطنت نکرد و به فرزندان سفارش کرد که این امر را دنبال کنند و حتی المقدور با شاهان اشکانی وصلت نمایند. فرزندان هم به این وصایا به خوبی عمل کردند و یکی از آنان به نام اردشیر که با دختر شاه اشکانی ازدواج هم کرده بود، پس از شکست های متوالی به پدر بزرگ فرزندانش، سلسله ساسانی را بنیاد گذاشت. این اولین سلسله حکومت دینی در ایران بود که حالا حاکم، هم پادشاه و هم رهبر دینی بود. به مناسبت تلفیق این دو پدیده، مدت حکومت آنان هم به درازا کشید و حدود 500 سال دوام آورد. تاریخ این کشور هم قبل از این سلسله دینی و هم پس از آن، حکومتی با این استبداد و ظلم و بیداد سراغ ندارد. شاید بتوان نمونه را کما بیش در دوران صفویه پیدا کرد که گرچه مغان مستقیما حکومت نمی کردند، ولی فعال به تمام اقدامات آن حکومت بودند. رفته رفته کار مغان در دوران ساسانیان به آن جا رسید که به شاه هم گرچه از خودشان بود امر و نهی می کردند و اگر احیانا یکی از آنان می خواست قدمی در راه رفاه جامعه بردارد، با توطئه او را از سلطنت خلع و دیگری را بجای او تعیین می کردند. چنین بود که وقتی "مانی یکی از همان مغان، اصلاحاتی در دین بوجود آورد و تغییراتی کم و بیش به نفع مردم درآن داد، با استقبال گسترده عامه مواجه شد و حتی شاه که می خواست قدری از امر و نهی مغان بکاهد، اصلاحات او را پذیرفت. مغان شاه را (هرمز بزهکار) نامیدند و در دادگاهی از خودشان به ظاهر "مانی» را محاکمه و او را به فجیع ترین روش به قتل رساندند و پیروان او را نیز مورد تعقیب و آزاد قراردادند. میشود این دادگاه را اولین "دادگاه روحانیت نامید. تعداد زیادی از مانویان از کشور گریختند و دین او را به افغانستان و هندوستان و آسیای مرکزی بردند و فقط پس از رسیدن اسلام به آن نواحی بود که اکثر آنان به اسلام گرویدند. هرمز را با توطئه به قتل رساندند و شایع کردند اسبی وحشی در شکارگاه او را لگد زده و این شایعه را داخل تاریخ نیز کردند. حتی "بهرام فرزند و جانشین این پادشاه که در نزد مشایخ عرب "حیره پرورش می یافت، از سلطنت محروم شد و کسی دیگر به نام "خسرو را به این سمت گماشتند، که البته بهرام به کمک همان مربی خود و سپاهی از اعراب به کشور بازگشت و به تخت نشست. حالا موقعی بود که دین مسیح در قسمت مهمی از اروپا گسترده و با امپراتوری دینی ساسانی هم مرز شده بود. بارها مغان، پادشاهان ساسانی را به آزار مسیحیان داخلی ایران بر انگیختند و در اثر چنین رفتاری جنگ های خونینی بین ایران و "بیزانس" اتفاق افتاد. بهرام به این خواست مغان تمکین نکرد و مسیحیان را در دین خود آزاد گذاشت. این جا است که می بینیم بهرام به دنبال "گور ناپدید می شود و جنازه او هم به دست نمی آید! نمی توان در توطئه ای که به این واقعه منتهی شد شک کرد. منتها تاریخ را هم همان مغان می نوشتند که بیشتر به آن خواهیم پرداخت. ء

در زمان قباد بیداد مغان دیگر از حد تحمل مردم گذشته بود. آن گونه که تاریخ نشان می دهد، مردمی که به هیچ حسابی نمی آوردند مجبور به پرداخت حدود 125 نوع مالیات بودند که اغلب این مالیات ها به حساب آتشکده و مغان بود. یکی از این مالیات ها که در وصولی آن هیچ کوتاهی نمی شد، و البته مردمی که به کیش زرتشت مومن بودند خود را مجبور به پرداخت آن می دانستند "خمس بود، به این معنی که هر دهقان و پیشه ور و صنعت گری ملزم بود یک پنجم درآمد سالیانه خود را به آتشکده تخصیص دهد. با سازمان طبقاتی که مغان (و البته به نام دین) ایجاد کرده بودند، مردم کشور به 5 طبقه (کاست) تقسیم می شدند: شاه و شاهزادگان، مغان، ارتشی، دبیران، و عامه مردم. چهار طبقه اول نه تنها مالیات نمی دادند بلکه عامه مردم وظیفه داشتند مخارج کمر شکن دربارها و حرمسرا های سلاطین و مغان و همچنین هزینه جنگ های پایان ناپذیر را تامین کنند. به جز دبیران، هیچ کس حق داشتن سواد نداشت و آنان هم فقط وظیفه داشتند فرامین و دستورات گوناگون شاهان و مغان را بنویسند.ء


در زمان همین شاه بود که "مزدک ظهور کرد. او هم یکی از مغان بود ولی درک می کرد اگر بیداد به همین روال ادامه یابد باید فاتحه دین زرتشت و مغان را خواند. آن گونه که معلوم است دین او واقعاً آسایش مردم را مد نظر داشت، قباد که هم خطر نارضایتی مردم را حس می کرد و هم از امر و نهی و دخالت مغان ناراحت بود، دین مزدک را پذیرفت. این جا دیگر مغان حتی منتظر فرصتی مناسب برای حذف او نشدند، بلکه فرزندش را علیه او بر انگیختند و این فرزند ناخلف هم پدر را به جائی فرستاد که دیگر نشانی از او در تاریخ نیست، و هم مزدک و مزدکیان را در یک قتل عام خائنانه و فجیع نابود کرد. البته مزدک هم در همان دادگاه روحانیت محاکمه شده بود. مغان شایع کردند که مزدک ثروت و زنان دیگران را می خواهد از آنان بگیرد و این اتهام را وارد تاریخ هم کردند. به جز تعداد کمی از مزدکیان کسی نتوانست از قتل عام روحانیون جان به دربرد. بی دلیل نبود که مغان به این دست پرورده خود لقب "عادل دادند و این لقب را هم وارد تاریخ کردند. برای نشان دادن میزان عدل این شاهنشاه، کافی است گفته شود وقتی جاسوسان او خبر دادند که مرد کفشگری مخفیانه برای فرزند خود معلم گرفته و به او درخانه سواد می آموزد، این شاهنشاه "عادل دستور داد هم پدر و فرزند و هم معلم را به قتل رساندند، پوست آن ها را کندند و درآن کاه پر کردند و برای "عبرت الناس" به دروازه های تیسفون آویختند. این شاه عادل "زنجیر عدل" هم ساخته بود که آن گونه که از تاریخ بر می آید فقط یک "الاغ خارش بدن خود را با مالیدن به آن برطرف ساخت! می شود گفت آخرین میخ های تابوت ساسانیان در عهد همین شاه "عادل کوبیده شد. بقیه شاهان این سلسله یکی پس از دیگری آمدند و رفتند عشق بازی کردند و حرمسرا های چند هزار زنی برپا داشتند. کار یکی از آنان "خسروپرویز به جائی کشید که یکی ازسردارانش بنام "بهرام چوبینه" براو شورید و از کشور فرار می کرد و این عزیز کرده فقط توانست با کمک ارتش روم یعنی دشمن دیرینه سرزمین خود، دوباره تاج و تخت را بدست آورد. آخر هم به دست فرزندش که چشم طمع به یکی از سوگلی های او داشت پهلویش شکافته شد و به نیاکان پیوست. دیگر مردی در سلسله ساسانی نمانده بود و مغان ناچار دو دختر پرویز را یکی پس از دیگری به سلطنت رساندند و به زودی هم برکنار کردند. حالا دیگر وقتی بود که اسلام در جزیره العرب تثبیت شده و راهی برای تبلیغ و توسعه در خارج مرزهای خود می جست. درآن زمان تمام بین النهرین (و حتی یمن دوردست) قسمتی از امپراتوری ساسانی و ساکنین آن هم "رعایای" آنان و خواه نا خواه دچار همان مظالمی بودند که ساکنین سایر نقاط ایران تحمل می کردند، کما این که پایتخت این سلسله در همان جا قرار داشت. "خالد ابن ولید" سردار نام آور اسلام بارها از خلیفه درخواست اجازه حمله به حکومت ساسانیان را کرده و هر بار با مخالفت روبرو شده بود. با این حال یک بار با سپاه اندک اطرافیان خود به چندین پاسگاه مرزی حمله کرد هیچ کدام مقاومتی نکردند بلکه تسلیم شدند و اسلام آوردند. با این حال عمر قاطعانه از جنگ با ساسانیان خود داری کرد و هیچ سپاهی برای این کار اعزام نداشت، بلکه تعدادی از مسلمین آگاه را برای آشنا کردن ساکنین بین النهرین به اسلام به آن جا گسیل داشت. ظاهرا "سعد وقاص" یکی از مهمترین این مبلغین بود. پس از این وقایع مردم بیشتر با اسلام آشنا شدند و همان ها به مرور به سمت "تیسفون رفتند. دیگر اهالی هم به همان آسانی به آنان پیوستند.(ادامه دارد)ء



توضیح حبیب: این سلسله مقاله آقای دکتر منظرپور به جهت انعکاس دیدگاه های مختلف منتشر می شود و درج آن در این ووب سایت الزاما ً به معنای تایید بند به بند مطلب نمی باشد.ء

شنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۵

مشاعره، از خاطرات منتشر نشده دکتر عباس منظرپور


سالی یکبار به امامزاده قاسم می رفتیم. معلوم است که این سفر در بحبوحه گرمای تابستان انجام می گرفت، و ما با این کار در حقیقت روز و شبی را در هوایی خنک می گذراندیم که طبق معمول؛ هم فال بود و هم تماشا، سفری بود، هوای مطبوعی بود و ... زیارتی. تازه اتوبوس در جاده شمیران به راه افتاده بود. قبل از آن با الاغ و قاطر به این سفر می رفتند مه دروازه شمیران مبداء حرکت آن ها بود، ولی من آنرا به یاد نمی آورم. باری، با تمام وسایل سفر، زیلو و بالش و سماور و ... خیلی "خرت و پرت" حرکت می کردیم. غذای آماده هم با خود می بردیم، چون فرصتی برای پختن آش رشته یا هر غذای دیگری نداشتیم و غذایی هم که می بردیم باید "خشک" باشد، مثل شامی یا کوکو، مبادا آب آن در طول سفر بریزد. در ایستگاه تجریش اتوبوس را ترک و با تمام اسباب و اثاثیه عازم امامزاده قاسم می شدیم.

هیچ ساختمان و حتی دکّانی اطراف امامزاده نبود و ما، در کمر کش کوه، جایی که کمی مسطح بود بساط را پهن می کردیم. ساعتی حرکت می کردیم که نزدیک غروب آنجا باشیم، چون نمی خواستیم گرمای آفتاب کوهستان را تحمل کنیم. تا زیلوها پهن می شد و سماور جوش می آمد، دیگر تاریک شده بود. پدر شعر بسیار می دانستن و هر جا به هر مناسبتی شعری به صدای رسا و مطبوع می خواند. در موسم کباب، بعد از ظهر ها در دکان را می بستند و گوشتها را صاف می کردند. در این موقع، پدر معمولا ً خواندن قصیده بلندی را شروع می کرد که تقریبا ً صاف کردن گوشتها و خواندن قصیده با هم به پایان می رسید! وقتی هم که در زیر زمین دکان گوشتها را "کاردی" می کرد ( هنوز چرخ دستی گوشت به ایران نیامده بود)، باز هم با صدایی بلند غزلی، قصیده ای و گاهی مثنوی می خواند و خوب به یاد دارم که بارها کسانی را پشت پنجره زیر زمین دکان مشغول گوش دادن به صدای پدر می دیدم.

شبهای امامزاده قاسم خیلی مطبوع بود. دامنه کوهستان تقریبا ً بصورت طبقه طبقه و در هر طبقه ای هم چندین خانوار نشسته بودند. در هر گوشه ای چراغی روشن بود که مال بعضی ها مثل مال خود ما فانوس بود و گروه اندکی هم چراغ زنبوری روشن می کردند. صدای گفتگو، خنده و شوخی می آمد، ستاره ها درخشندگی خاصی داشتند و همیشه هم نسیم خنکی ازطرف "توچال" به آنجا می وزید که واقعا ً ما گرمازده ها را به طرب می آورد.

وقتی خوب مستقر شدیم، پدر قطعه ای مثنوی را با صدای رسا و حالی که در آن هوای مطبوع برایش ایجاد شده بود خواند. خوب به یاد دارم که داستان موسی و شبان بود. وقتی خواندن پدر تمام شد، از طبقه پائین جایی که نشسته بودیم، صدایی نه چندان مطبوع شنیدیم که آن هم به سبک مثنوی دو شعر خواند. نظرم به سویی که آواز از آن شنیده می شد برگشت. آنها هم خانواده ای بودند با چند مرد و زن و کودک که چراغ زنبوری داشتند و در نتیجه چهره هایشان بخوبی دیده می شد. لباس آنها برای ما کاملا ً جدید بود، پیراهن یقه دار به تن داشتند که ما تا آن موقع نپوشیده بودیم و بیرژاما به پا که گمانم برای اولین بار آنجا اسم آنرا از مادرم شنیدم! صورتها کاملا ً تراشیده و بدون ریش و سبیل بود و از این لحاظ اداری به نظر می آمدند. شعری که آن مرد خواند این بود:

دوستی با دیگ دمپختک نکو دیگ دمپختک به از آش کدو
دیگ دمپختک بلندت می کند بر زمینت می زند آش کدو

در عالم بچگی فهمیدم که قصد مسخره کردن پدر را دارد. از جایی صدای برنخاست ولی از جماعت خودشون صدای خنده نه چندان بلندی شنیده شد. پدر نگذاشت خنده آنها چندان ادامه یابد، بلافاصله با صدایی رساتر خواند:

مه فشاند نور و سگ عو عو کند هر کسی بر طینت خود می تند

"طرف" پیغام را گرفت! خنده ها خاموش شد و همان خواننده برخاست که به پدر حمله کند. پدر هم از جایش برخاست و در کنار جایی که ما نشسته بودیم و مشرف بر آنها بودیم ایستاد. آنها پدر را دیدند ( وقتی می خواند او را نمی دیدند)، بلافاصله دوستان خواننده او را نگه داشتند و ظاهرا ً خودش هم تشخیص داد مه بهتر است با یک درگیری این سفر تفریحی و مطبوع را حرام نکند. به جای خود نشست و فقط صدای خنده های منقطع و کوتاه از چند جماعت دیگر شنیدیم و اینبار حس می کردم که هدف این خنده ها نه ما، بلکه گروه پائینی ها هستند.

شب به خوبی و خوشی گذشت و فردا صبح وقتی بیدار شدیم، آنها را ندیدیم. صبحانه را خوردیم، امامزاده را زیارت کردیم وبا همان وسیله ای که رفته بودیم، به شهر باز گشتیم.

چهارشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۵

سرهنگ "عصار" رئیس زندان قزل قلعه و دستگیر کننده آیت الله خمینی


از یادداشت های منتشر نشده دکترعباس منظرپور




با سرهنگ سیف عصار توسط دکترکریمی آشنا شدم. این دکتردندان پزشک و یکی از دوستان و همکاران خیلی عزیزمن بود. شیرازی و از نواده ملک التجارشیرازی بود، کسی که موقع سفرناصرالدین شاه به شیراز، سماورچای او را با سوزاندن اسکناس به جوش آورده بود! می توانید با توجه به ارزش پول تقریبا در150 سال پیش قدرت مالی او را تخمین بزنید. وضع مالی دکترکریمی هم بسیارخوب بود، ولی بیشتراین ثروت درحقیقت ازمیراث ملک التجارمرحوم تامین شده بود نه از دندانپزشکی. پس ازفارغ التحصیل شدن به شیراز رفته و همان جا مطب افتتاح و ازدواج هم کرده بود. چند فرزند داشت و پس از چند سالی با خانواده به تهران "کوچ" کرده بود. خانه خوبی در تهران خریده و مطبی بسیار مجهز درمیدان 25 شهریور(7تیربعدی) افتتاح کرده بود. مطب خیلی بزرگ بود و چندین اتاق داشت که هراتاقی مخصوص کاری بود: دفتری بزرگ برای پذیرش با دو منشی، اتاق رادیوگرافی معالجه دندان، دندان سازی... اتاقی هم برای استراحت اختصاص داده بود. تمام اتاق ها و بخصوص سالن پذیرایی و اتاق استراحت دکتر با وسایل قیمتی، منجمله تابلوهای اصیل نقاشی تزئین شده بود. ساعات خوشی دراتاق استراحت دکتر کریمی گذرانده ام. تارخوب می زد و مجموعه ای ازانواع لوازم موسیقی تهیه کرده بود که اغلب آنها به دست استادان مشهورساخته شده بود. خاطرات خوشی با این دکتر و زنده یاد دکتر"هوشنگ طاهباز" دارم که جای درج آن ها دراین نوشته نیست. یکی ازخاطرات خود دکترکریمی، که خیلی هم جدید، - یعنی مربوط به چندین سال پس از انقلاب است- را این جا می نویسم :ء
می گفت: به منشی ها سپرده بودم به روحانیون وقت معالجه ندهند. روزی یک روحانی مراجعه و تقاضای درمان کرده بود. منشی گفته بود وقت دکترتا مدت ها اشغال شده و دیگر وقت نداریم که به شما بدهیم. آن روحانی می گوید: ء
می دانم دکتر روحانیون را نمی پذیرد، ولی من مایلم ایشان دندان های مرا معالجه کند. این گفتگو ادامه می یابد تا آخر دکتربه اتاق منشی می آید و متوجه موضوع می شود. رسما به آن روحانی می گوید: از پذیرفتن روحانیون معذورم، ولی آن شخص می گوید: "شما اشتباه می کنید، اگر از بعضی روحانیون خلافی سر زده به حساب همه آنان بگذارید." بالاخره دکترموافقت می کند. مرسوم است که دندانپزشکان هم مثل سلمانی ها! زیاد با بیماران حرف می زند. در یکی ازجلسات درمان دکترکریمی از آن آقا شغلش را می پرسد که جواب می شنود: "قبلا حاکم شرع یک دادگاه انقلاب بودم ولی حالا دردادگاهی حقوقی به کارمشغولم". دکتربدون رودربایستی می پرسد "دردادگاه انقلاب چند حکم اعدام صادرکرده اید؟" که جواب می دهد. "هیچ حکم اعدام نداده ام، تنها حکم مجازاتی که دادم شلاق بود که محکوم مشروب الکلی خورده بود. موقع محاکمه بارها او را راهنمایی کردم که "شاید مشروب نخورده ای و به تو تهمت می زده اند؟" که خودش گفت: "خیرمشروب خورده ام." گفتم: "حالا که باراولی است که دستگیرشده ای توبه می کنی که دیگرمشروب نخوری؟" می خواستم با همین مجوزاو را آزاد کنم، ولی او جواب داد: "توبه هم نمی کنم، و هرمجازاتی بکنید، من بازهم مشروب خواهم خورد."
این گفتگو ها درحضورچندین پاسدارکمیته انجام گرفت و دیدم درحضورآنان نمی توانم با اقرارهایی که آن شخص می کند او را آزاد کنم. ناچارحکم به شلاق دادم. روزبعد ازآن دادگاه استعفا دادم و حالا در دادگاهی حقوقی به کارمشغولم."ء
به هرحال با هم دوست شدیم. گاهی موقع استراحت به همان اتاق می آمد و روی فرش پهلوی من می نشست و من بدون این که ازحضوراو ناراحت شوم از وسایلی رفت خستگی که خودت (یعنی من) می دانی استفاده می کردم و وقتی به ایشان هم تعارف می کردم با کمال فروتنی ازپذفتن آن ها خودداری می کرد و نشان می داد که من درخانه خود باید درکارهای مربوط به خود کاملا آزاد باشم. خیلی دوست شدیم. یک بارهم او را به خانه دعوت کردم که با دردست داشتن دسته گل بزرگ آمد و مرا شرمنده کرد. وقتی دراتاق من آن همه وسایل موسیقی را دید هم تعجب کرد و هم خواست کمی برایش سازبزنم، که من هم پذیرفتم. روزی به مطب تلفن کرد و ازمن خواست فردای آن روزبا تهیه یک "تنبک" معمولی به دادگاه بروم. خیلی تعجب کردم ولی به هرحالی یک "تنبک" از خیابان سیروس خریدم و با آن به دادگاه رفتم. وقتی وارد اتاق شدم و پس ازسلام و احوال پرسی گفت: "تنبک را درگوشه اتاق بگذار و تنبکی را که همان جاهست برداربرو" به تنبک نگاه کردم و دیدم کار "حبیب" است. ازاین هنرمند تا جایی که می دانستم بیش از چهارتنبک درایران باقی نمانده بود، هیچ "ضرب" دیگری به زیبائی ساخت و وضوح صدای آن را ندارد و می شود گفت تقریبا قیمتی برای آن نمی توان تعیین کرد. ء
آقا چون وظیفه داشت تنبک را به جایی تحویل دهد که درحقیقت با نابودی آن یکی بود، دیده بود طاقت این کارضد هنری را ندارد و لذا ازمن خواسته بود یک ضرب ارزان قیمت برایش ببرم که آن را درحقیقت معدوم کند و این اثرارزشمند هنری را ازانهدام نجات دهد.
(نام این روحانی شریف و آزاده را فراموش کرده ام، هرچند درغیراین صورت هم نام او را نمی آوردم.)ء
باری، درهمان اتاق استراحت دکترکریمی بود که با سرهنگ "عصار" آشنا شدم. قدی متوسط داشت و کمی چاق بود. آن زمان بین 45 تا 50 سال داشت. می شود گفت خیلی بی "رودربایستی" بود. درحال معمولی هیچ راجع به کارخود صحبت نمی کرد، اما شب ها وقتی مشروب زیاد می نوشید اختیار زبان و اعمال خود را ازدست می داد. برای جلوگیری ازآسیب های آن لحظات همیشه یک تا دو مامور ویژه که گارد او بودند، کنترلش می کردند. فرزند "محمد کاظم عصار" بود (نمی دانم نام کوچک اورا درست نوشته ام یا نه؟). پدرش یکی ازروحانیون مقتدر و روشنفکر بود که اختیار یک مجله را هم داشت. مجله ای با قطع کوچک، که هفتگی (یا ماهیانه) منتشر می شد. این مجله درزمان رضاشاه و پس ازآن، تا وقتی آقای عصار حیات داشت منتشرمی شد و نمی دانم پس از فوت ایشان هم انتشار آن ادامه یافت یا نه؟ مقالاتی که در آن مجله نوشته می شد و بخصوص اگربه قلم خود عصار بود، با وجود متانت و همچنین رعایت اصول نویسندگی معمولا انتقادی بود و تعجب در این است که نه تنها مزاحم آن نمی شدند، بلکه برعکس، به سفارشات و راه نمائی های آن توجه می شد. برادر دیگر "سیف" هم تقریبا درجوانی از رجال نسبتا فهیم سیاسی کشورمحسوب می شد و سال ها پست هایی در حد وزارت و بخصوص ریاست "اوقاف" کشور را در دست داشت، در روابط عمومی سیف، واقعا کم نظیربود، یعنی با هر فرد و گروهی دوست و صمیمی می شد. بارها درخانه او بودم و هیچ وقت کمترازده نفرآن جا ندیدم. گاهی، و درایامی مخصوص پیش ازپنجاه نفرهم درآن خانه دیدم که واقعا تقریبا همه با او "خودمونی" بودند! درخانه اش ازهمه پذیرایی خوبی می کرد و اغلب اوقات بعضی خوانندگان (مخصوص خوانندگان زن) آن جا حضورداشتند و حاضرین را محفوظ می کردند، شب هایی که فردای آن مسابقه فوتبال برگزارمی شد که تیم "پرسپولیس" هم شرکت داشت، خانه سیف خیلی شلوغ می شد. این جا باید "شان نزول، این شلوغی را بگویم. اولین تیم فوتبال به معنای واقعی آن در ایران تیم "شاهین" بود، حزب توده ایران هم به نوعی خود را موسس آن می دانست. کاپیتان تیم "امیرعراقی" یکی ازاعضای سازمان جوانان حزب بود. جوانی مودب، تحصیل کرده، (آن موقع دانشجوی حقوق بود) خوش اخلاق، و اگرنگویم بهترین فوتبالیستی بود که تا کنون درایران به عرصه ظهور رسیده است. به هرحال یکی ازبهترین ها بود. هم در دبیرستان پهلوی و هم دردانشگاه با هم آشنا بودیم. باری، تیم "شاهین" به مربی گری و کاپیتانی امیرعراقی بهترین تیم کشورشد و البته تبلیغات غیرمستقیم حزب توده ایران هم بسیاری ازفوتبالیست های زبده را به این تیم جلب کرده بود. دستگاه برای کم کردن تاثیر شاهین، درمتقابل آن تیم "تاج" را راه انداخت. این تیم مربوط به باشگاه تاج به سرپرستی سرهنگ "خسروانی" بود. این سرهنگ درجوانی و درجات پائین نظامی در مسابقه دوچرخه سواری دورایران که روزنامه "مرد امروز" به راه انداخته بود، مقام اول را به دست آورده و با تبلیغات همان روزنامه خیلی معروف شده بود. دستگاه هم بودجه، زمین و وسایل کافی دراختیار او گذاشته و واقعا باشگاه مرتبی سامان داده بود، ناگفته نماند بعدها و البته پیش ازانقلاب ازفعل و انفعالاتی پرده برداری شد که دست خسروانی درآن ها دخالت داشت و زمین های ارزنده و وسیعی را به نام توسعه باشگاه تصاحب و دربخش خصوصی به پول نزدیک کرده بود! که ازبحث من خارج است. با توجه به سابقه مردمی باشگاه "شاهین و برعکس نام "تاج" و مقام نظامی خسروانی درصد بسیاربالائی جوان ازهواداران باشگاه شاهین باقی ماندند. پس ازکودتای 28 مرداد باشگاه شاهین هم منحل شد و سال ها این انحلال ادامه داشت. وقتی هم با درخواست ها و کوشش زیاد، اجازه افتتاح باشگاه داده شد، دیگرباشگاه شاهین نبود، ولی جوانان آن را با همان چشم باشگاه شاهین قبل از کودتا می نگریستند و بازهم اکثریت از آن حمایت می کردند. نام آن عوض و تبدیل به "پرس پلیس" شد، امیرعراقی ازمربی گری آن برکنار و کس دیگری به این کار گماشته شد و ساواک همه مدیریت آن را به دست گرفت. ولی جوانان از این فعل و انفعالات آگاهی نداشتند و باشگاه پرسپولیس را به چشم همان شاهین نگاه و ازآن حمایت می کردند. حتی شایع بود یکی ازفوتبالیست های معروف آن باشگاه (فکرمی کنم همایون بهزادی بود) ازشکنجه گران ساواک بود. باری، شب هایی که فردای آن مسابقه پرسپولیس (معمولا با تاج) اجرا می شد، تعداد زیادی ازطرفداران پرسپولیس همراه "ممد بوقی" به خانه سیف عصارمی آمدند. آن شب عصار پذیرائی مفصلی می کرد و دراین ضمن به آنان راه نمایی می کرد که هنگام مسابقه در کدام قسمت ورزشگاه بنشینند و چه شعارهایی بدهند!!ء
اولین باری که به خانه من آمد، همسرم به یاد آورد که او را در "قم" دیده است. ء
خواهری ناتنی و بزرگ تراز خود دارم که در قم زندگی می کرد (و می کند). خانه شوهراو در گذر"خان، "تکیه خروس" تقریبا دیواربه دیوارخانه آیت اله خمینی بود. من برای دیدن یک دوره تخصصی در "برلین" بودم و همسرم همراه با دو فرزند خرد سالم برای چند روزی به خانه آن خواهررفته بودند. مرحوم مصطفی خمینی با داماد ما خیلی دوست بود و اغلب به خانه آن ها می رفت. همسرم تعریف می کرد: "یک روز صبح زود، ازخانه آقای خمینی فریادهایی شنیده شد، وقتی به درخانه رفتیم، تعداد زیادی مامورنظامی درکوچه دیدیم، فرمانده آنان همراه چند افسر دیگر به خانه آقای خمینی رفته بودند و حالا داشتند ایشان را ازخانه بیرون می آوردند که خدمتکار خانه به پشت بام رفته و فریاد زد: "یا صاحب الزمان! آقا را بردند" و پس از رفتن نظامیان همراه آقا همان خدمتکارازخانه بیرون آمد و به طرف صحن دوید، درحالی که همان کلمات را با صدای بلند فریاد می زد. وقتی آیت الله همراه افسران بیرون می آید، همسرم فرمانده آنان را به خوبی می بیند و وقتی درخانه ما او را دید، اول کمی ناراحت شد و پس ازرفتن او گفت: "این همان افسری است که ایشان را دستگیرکرد و به تهران برد."ء
شنیدم موقع اعزام آیت الله به تبعید، کارناشایستی هم از او در فرودگاه و هنگام سوار شدن آقا به هواپیما سر زده بود که شایسته نوشتن نیست. با اشاره به همین بی حرمتی یک بار آیت الله گفت: "اگرآن افسررا ببینم او را گوشمالی خواهم داد."ء




درخانه عصار معمولا چند اتومبیل پارک شده بود که تا جایی که به یاد می آورم دو "لندرور" یا "رنجرور" جزو آن ها بود. اطراف اتاق این اتومبیل ها سوراخ هایی بود که جای رگبارمسلسل بود، ولی این افسراطلاعاتی ورزیده، تقریبا هیچ گاه با آن ها به جائی نرفته بود. چریک های فدایی و یا مجاهدین، اطلاع داشتند که عصار رئیس زندان قزل قلعه است و آن اتومبیل ها مال اوست و به همین دلیل آن ها را به امید کشتن عصار زیر رگبار گرفته بودند. نمی دانم چرا جای گلوله ها را تعمیرنکرده بودند؟ شبی را به یاد می آورم که دکترکریمی ما را به کافه "کوکب امان" دعوت کرد، این کافه درچهارراه پهلوی و "حلیم بادمجان" آن خیلی معروف بود! تا جایی که به یاد می آورم دکتر رسولی داروساز و صاحب بزرگترین و قدیمی ترین داروخانه میدان تجریش، دکتر هوشنگ طاهباز و یکی ازدوستان جوانم با ما بود. وقتی به کافه رفتیم دکترکریمی را پشت یکی ازمیزها به انتظارخود دیدیم، سرهنگ عصارهم پهلوی او نشسته بود، دکتر رسولی از توده ای ها پا برجا مانده پس از 28 مرداد بود و یکی ازعزیزترین دوستانم بود که در دماوند با هم همکاربودیم و این همکاری به علاقه ای تبدیل شده بود که می شد آن را "عشق" نامید. حدود 20 سالی و شاید بیشترازمن مسن تربود. ازخانواده فاضل و روشنفکر و خودش هم با وجود سن بالا و موقعیت اجتماعی خوب داشتن 8-7 فرزند، هنوزیک توده ای یک دنده بود. به محض این که سرهنگ عصاررا دید "سگرمه" هایش در هم رفت، ولی چیزی نگفت. البته بعدها فهمیدم که دربعضی از مزاحمت ها و دستگیری هایش ظاهرا سرهنگ عصارشرکت داشته است. چند استکانی به سلامتی همدیگرنوشیده بودیم و وقتی قرارشد به سلامتی عصارهم این کار را بکنیم، یک باره دکتر رسولی گفت: "من به سلامتی این ساواکی آدم کش نمی نوشم" و البته فحش رکیکی هم چاشنی این تعارف کرد! همگی چنان جا خوردیم که مستی ازسرمان پرید. رسولی بازهم گوشه و کنایه هایی به عصار زد و من تعجب می کردم که چرا عصار عکس العملی به دکتر رسولی کوچک جثه نشان نمی دهد؟ و بعدها هم که ازدکتر رسولی پرسیدم آیا عکس العملی ازعصاردیده است؟ گفت؛ ابدا!ء
دکتر طاهباز و آن دوست جوان من هر وقت با هم بودیم آن شب را به یاد می آوردند و می خندیدیم. شبی هم در حال مستی ازجش های 2500 ساله حرف زد. رئیس "حراست" آن جشن ها بود. می گفت: "آن موقع شروع به کارتاسیسات و ایجاد چادرها و وسایل دستور داده بودم به جزمتخصصین و کارگران کسی درمحل بنا نباشد و پس ازاتمام ساختمان هم تا موقع افتتاح رسمی کسی اجازه ورود به آن جا را نیاید، درطول ایجاد تاسیسات گاهی رئیس ستاد ارتش به آن جا سرمی زد و خود را نشان می داد. وقتی کارها تمام شد و محوطه را تحویل گرفتم بلافاصله رئیس ستاد ارتش به آن جا آمد و می خواست تاسیسات را بازدید کند. من آن موقع سرگرد بودم، دراتاق نگهبانی نشسته بودم که سروصدائی شنیدم، بیرون آمدم و تیمساررئیس ستاد را دیدم که با اتومبیل فرماندهی ارتش می خواهد وارد محوطه شود، سربازان که به دستور من باید از ورود "هرکس" جلوگیری می کردند به او اجازه ورود نداده بودند.ء
تیمسارفریاد می زد و به سربازان هتاکی می کرد، گفتم: "تیمساراجازه ورود نداری!" تا خواست حرف دیگری بزند و صدایش را بلند کرد، اسلحه کمری را کشیدم و روبروی او گرفتم و گفتم: "یا فورا برمی گردی و یا من فورا آتش می کنم!" او هم برگشت و بعدها حتی جرات نکرد راجع به این "پذیرایی"! با من حرفی بزند.ء
یکی ازاشخاصی که تقریبا همیشه او را با عصارمی دیدم مردی بود درحدود همان سن و سال. او نسبتا قد بلند و خیلی مرتب بود. سرهنگ چند بارهمراه این شخص به خانه پدرم آمدند و وقتی پدرشروع به خواندن بعضی اشعارکرد، آن شخص هم نشان داد که ازشعر و شاعری اطلاعاتی دارد و خیلی هم مشتاق پدرشد. نام خانوادگی او "ابر آویز" بود و نام کوچک او را به یاد نمی آورم. دراسفند ماه سال 1357، روزی در روزنامه کیهان و یا اطلاعات عکسی از آقای "ابرآویز" دیدم که بالای آن با تیتردرشت نوشه شده بود "شاعرانقلاب" و چندین سرود انقلابی که آن روزها ورد زبان مردم بود، ازسروده های او بود. آن سرودها را به یاد ندارم ولی مثل این که سرودهای "الله و اکبر" و "خمینی ای امام" درزمره آن سروده ها بودند.ء
شبی هم درپایان یک شب زنده داری طولانی، که طی آن عصار مشروب زیادی نوشیده بود با اتومبیل ازخانه اش بیرون رفتیم. آن شب حال خرابی داشت. معمولا وقتی به این حال می افتاد یا غمگین می شد و به شدت و مدتی زیاد می گریست و یا خیلی مهاجم و پرخاشگر می شد و دنبال کسی می گشت که کینه هایش را برسر او خالی کند. آن شب این حال دوم را داشت. 6-5 نفری شدیم که عازم یک کله پزی شدیم که درخیابان "ارامنه" قرارداشت. این دکان اولین کله پزی بود که ازنیمه شب فروش خود را شروع می کرد و تقریبا صبح دکان خود را می بست. به آن جا رسیدیم و دیدیم چند نفر پای بساط کله پزایستاده و مشغول خورداند و البته با هم صحبت هم می کردند. یکی ازآنان "بیک ایمان وردی" هنرپیشه فیلم های "بزن بزن" فارسی بود. یکی دو نفرازهمراهان ما با او آشنا بودند و او را به عصار معرفی کردند. با کلمات بسیار رکیکی با بیک برخورد کرد و وقتی او خواست عکس العمل نشان دهد، دوستانش مانع شدند. داخل دکان شدیم و اطراف یک میزنشستیم ولی مثل این که سرهنگ با بیک پدرکشتگی داشته باشد، بازهم با صدای بلند به او اهانت کرد. بیک جواب شایسته و جانانه ای به او داد.ء
سرهنگ ناگهان اسلحه خود را بیرون آورد و به طرف او نشانه رفت. همه حاضران واقعا به شدت نگران شدند، ولی بیک همه ما را ازنگرانی خارج ساخت، سینه خود را تماما لخت کرد و با بدترین کلمات که فقط ازامثال او بر می آمد، سرهنگ را مورد خطاب قرار داد، دربین ناسزاهایش مرتب می گفت: "ده بزن... اگه مردی بزن... اگه... نداده ای بزن... اگه... نیستی بزن..." یک وقت دیدم دست سرهنگ به لرزش افتاد، اسلحه را روی میزگذاشت و شروع به گریه کرد. تا آن روز او را چنین ذلیل و گریان ندیده بودم.ء
دیگرازاو خبری ندارم. ازبعضی ها شنیدم او را اعدام کرده اند. بازشنیدم درآمریکاست ولی به هرحال دیگرفرقی نمی کند. خودش فکرمی کرد دورانی دارد. آن دوران هم تمام شد. (تاکنون سه جلد خاطرات نویسنده این یادداشت ها در ایران انتشار یافته است. این سه جلد خاطرات همگی بر همین سیاق و سرگذشت مردم عادی و غیر مشهور است.) ء