از مجموعه مقالات منتشر نشده دکتر عباس منظرپور
از روزی که بشر روی دو پا ایستاد، متوجه شد که چیزی (یا چیزهایی) از دست داده و به فکر بهشت گمشده افتاد. ظاهرا با پستاندارانی که روی چهار پا راه می رفتند، تفاوت چشمگیری نداشت. ولی می دید آنان از او بیشتر می دانند! (یا چنین می پنداشت). علف خواران اگر با سال های پرآب مواجه می شدند، به زاد و ولد بیشتری می پرداختند و معلوم است گوشت خواران هم به خوراک بیشتری دست رسی داشتند و آنان هم تکثیر نوع را سرعت می دادند. برعکس در خشک سالی ها، هر دو دسته از زاد و ولد می کاستند و درصورت بروز قحطی، با آرامش کامل مرگ را پیشواز می کردند و چنین بود که نظم طبیعت حفظ می شد. انسان می دید نه می تواند سال های پر نعمت و یا خشک سالی را پیش بینی کند و نه زاد و ولد خود را با آن متناسب سازد. برای انسان، تفاوت او با حیوانات چندان محسوس نبود، او هم مثل سار جانوران گوشت خوار، به دنبال گله های علف خواران روانه می شد، در سال های پر باران غذای بیشتری می خورد (ولی هنوز ذخیره نیم کرد!) مثل همه حیوانات، نرها با هم زد و خورد می کردند و آن که از دیگران قوی تر بود وظیفه ادامه نسل را به عهده می گرفت و ماده ها هم فقط به او تمایلی داشتند، چون آن ها هم می خواستند فرزندانی قوی تر داشته باشند، و چنین بود که سلامت و قدرت انسان و (حیوان) نسل به نسل افزایش می یافت (که البته برای خودشان محسوس نبود). ظاهرا هرچه غذا فراوان تر بود، انسان وقت بیشتری برای استراحت و تفکر بدست می آورد و در همین برهه ها با اولین مجهولات خود روبرو شد: چرا باید بمیرد؟ مرگ چیست؟ می شود از آن پیش گیری کرد؟ می توان آن را به تعویق انداخت؟ هرچه به این مسائل می اندیشید مجهولات بیشتر می شدند. می دید از سرما می میرد ولی حیوانات آن را به خوبی تحمل می کنند. فهمید پوست حافظ آنان است، پوست را از تن آنان بیرون آورد و خود به تن کرد. مرگ از سرما کم و بیش برطرف شد، ولی مرگ به زندگی!! خود ادامه داد. در قحطی های سخت به خوردن هم نوعان خود پرداخت، کاری که درنده ترین حیوانات هم چنین نمی کردند، ولی بازهم می مرد! به زندگی علاقه داشت و خواست بعد از مرگ هم به آن ادامه دهد! آرامگاه ها و اهرام را ساخت و دستور داد او را مومیائی کنند و تمام لوازم زندگی! را هم دراختیار آن مومیائی قرار دهند. بیشتر مرگ ها در اثر عفونت بود. می دید هرکه به مرده نزدیک می شود، به او دست می زند (یا احیاناٌ او را می خورد) خیلی زود می میرد. چنین بود که ترس از مرگ هم به سایر ترسها، مثل ترس از تاریکی و حیوانات درنده، افزوده شد.ء
نا گفته نماند که میلیون ها سال بعد، وقتی دانشمندان و باستان شناسان و طبیعی دانان به مرور این اسرار اجداد خود را کشف کردند، به آن پدران اولیه نام (Homo Sapient) دادند، که یعنی تقریباً انسان متفکر یا دانا یا چیزی شبیه آن! این ها علائمی داشتند که با این نام گذاری ریشه تمام بدبختی ها، نادرستی ها، شقاوت ها و رذالت ها و خلاصه خیلی چیزهای دیگر را یافتند (یعنی هنوز هم نمی دانند!!). در میان آن مردم ر ندانی پیدا شدند که ادعا کردند جواب تمام مجهولات آنان را می دانند و مردم که مشتاقانه دنبال حل مسائل خود بودند به آنان متوسل شدند. جادو گران با خواندن اوراد و با طلسم و رب النوع به کار پر سود خود پرداختند، همه به آنان احترام می گذاشتند و از آن ها می ترسیدند. کم کم قبایلی به وجود آمدند و همان جادو گران با رئیس قبیله و یا مشاور او شدند. ء
برای خدایانی که خود ساخته بودند به دادن قربانی پرداختند، این قربانیان اول فرزندان همان مردم بودند و پس از قرن ها (که کسی نمی تواند طول مدت آن را تعیین کند) این عمل تبدیل به قربانی کردن حیوانات شد، که هنوز در قسمت های زیادی از کره خاکی و بین ادیان گوناگون ادامه دارد.ء
این که خواندید تاریخ بشر به طور کلی بود!! حالا به تاریخ قوم آریا گوش کنید (یعنی بخوانید!)ء
وقتی کره زمین شروع به سرد شدن کرد، اقوام ساکن نواحی شمالی آن (و بطور کلی سیبری) که قبلا دارای آب و هوایی معتدل و جنگل های فراوان بود، ناچار به مهاجرت به نواحی گرم تر شدند. معلوم است هم سرد شدن هوا و هم فرایند مهاجرت صدها سالی و بیشتر بطول انجامید. در این مدت افرادی که از لحاظ جسمی و فکری ضعیف تر بودند به این مهاجرت نپیوستند و مثل ماموت ها (فیل های بسیار بزرگ آن نواحی) همان جا ماندند و در یخ ها مدفون شدند که حالا پس از هزاران (و ساید میلیون ها) سال کم کم بقایای آنان در میان یخ ها پیدا می شود. هوشمندان آریایی به دنبال گرما رهسپار جنوب شدند، نا گفته نماند که در این راه پیمایی بزرگ و طولانی، بازهم ضعیف ترین آنان از پا درآمدند و فقط قویتر ها توانستند به پایان راه برسند. هرچه به جنوب نزدیک تر می شدند گرمای خورشید را بیشتر حس می کردند و لذا به پرستش خورشید و نیایش آن پرداختند. سایر مظاهر طبیعت مثل جنگل، حیوانات، ستارگان... هم مورد پرستش قرارگرفتند و اعتقاد به ارباب هم نوع هم شروع شد. یا پیش از این مهاجرت و یا در جریان آن به قدرت آتش پی بردند و پرستش آن هم نقش بزرگی در معتقدات آنان پیدا کرد. آتش بیشتر در شب ها و مکان های تاریک و سرد کارساز بود و چنین است که وقتی پس از قرون متمادی آتشکده ها به وجود آمدند، آتش جاویدان آن ها باید در جای تاریکی باشد که نور خورشید هرگز به آن نتابد. در این مهاجرت، آریایی ها به شاخه های گوناگون تقسیم شدند و هر دسته به جائی روی آوردند. باید توجه داشت که این مردم در اثر

توجه داشته باشیم که "مغ پیش از ظهور زرتشت هم وجود داشت. وقتی این قبایل ساکن شدند و پس از سال های طولانی، کمابیش آرامشی پدید آمد، به مناسبت شرایط جدید در هر کشور اصلاح طلبانی ظهور کردند و کوشیدند خرافات و ناهنجاری های بسیاری را که در این ادیان وجود داشت از آن ها بزدایند و آدابی شایسته تر و قابل فهم ترکه با فطرت آن مردم هم سازگار باشد برقرار سازند. در هندوستان "بودا به این فهم پرداخت و در ایران "زرتشت، "برهمنان" رهبران مذهبی هندوئیسم، مشاهده کردند که مردم گروه گروه افکار و عقاید بودا را می پذیرند و چیزی نمانده که آنان را از تخت عاج پیشوائی پائین بکشند و رهبرانی مناسب "بودیسم" انتخاب کنند. لذا از همان اوایل خود را بودایی نامیدند و در نتیجه پیشوائی هندوان را کماکان در دست خود نگه داشتند ولی به مرور "بودیسم" را از هندوستان راندند، که عقاید بودا روانه شرق آسیا شد و آن مردم خود را آماده تراز هندوان برای پذیرفتن آن نشان دادند. چنین بود که بودیسم در چین، هندو چین، به نوعی ژاپن و تقریباً تمام شرق و مرکز آسیا پذیرش عام یافت. ناگفته نماند که عقاید بودا جنبه فلسفی و اخلاقی دارد، نه خود بودا ادعای آوردن دینی تازه کرده و نه پیروانش عقاید خود را دین می نامند.ء
عقاید زرتشت هم در ایران قبول عام یافت و آن گونه که می گویند اصل عقاید او برسه پایه استوار بود: پندار نیک، گفتار نیک و کردار نیک. مغان مشاهده کردند نزدیک است پیشوائی از دستشان بیرون رود و لذا آن ها هم خود را پیرو زرتشت نشان دادند. تاریخ ثابت کرد که این مغان هیچ یک از عقاید زرتشت و بخصوص آن سه اصل اساسی را قبول ندارند. مغان سازندگان و زمام داران عقاید مردم بودند و به این طریق در حقیقت اگر نه به ظاهر، ولی باطناً حکومت را در دست داشتند. با وجودی که در زمان پیشدادیان، هخامنشیان و سلوکیان... الی ساسانیان، خط پهلوی، میخی، ایلامی... در ایران وجود داشت، آن ها به هیچ وجه اجازه نوشتن اوستا را ندادند، می گفتند: ما اوستا را در سینه داریم و هر کس بخواهد آن را بنویسد خارج از دین و قتلش واجب است. از زمان پیشدادیان و کیان جز در افسانه ها و اسطوره ها نامی از زرتشت نیست ولی در زمان هخامنشیان کم و بیش با نام و اقدامات آنان آشنا می شویم و می بینیم یکی از آنان به نام "گئوماتا" در غیاب کمبوجیه که به فتح مصر رفته بود، خود را بردیا برادر او نامید و به تخت نشست. همین واقعه نشان می دهد که مغان درحالی که غیرمستقیم نبض حکومت را از طریق پیشوائی مردم در دست داشتند، در فرصت های مناسب، خود اقدام به حکومت مستقیم می کردند.ء
بیدار دین و سلطنت
در اواخر دوران هخامنشیان، آن قدر ستم و بیداد پادشاهان که به پشتیبانی مغان متکی بودند وسعت یافت که مردم حکومت اسکندر مقدونی را با جان و دل پذیرا شدند. این جا باید به پدیده شگفت انگیزی که تقریباً در هیچ کجای جهان نمونه ندارد اشاره کنیم و آن این که: هر گاه حمله ای از خارج به این سرزمین شده و مهاجم پیروزی یافته، موقعی بوده که بیداد حکمرانان از حد گذشته بوده و مغان هم اندیشه پردازان آن ها بوده اند. ء
در تمام این تهاجمات بیگانه، شاهان به دست مردم همین سرزمین کشته شده اند! دارا پادشاه ایران، در اثر تعبیری که مغان داشتند، خود را دارای "فره ایزدی» می دانست، چنان به جدائی طبقات معتقد بود که برای جلوگیری از آلودگی خون و نژاد خود درحالی که صدها و هزاران کنیز زیبا در حرمسرا داشت، همسر رسمی او و مادر جانشینانش، خواهران او بودند! بعضی از نظامیان و مردم راه های مخفی دژها و پناهگاه ها را نشان اسکندر دادند و یکی از آنان هم پسر "شاهنشاه را به اسکندر تقدیم کرد! بازهم پدیده ای جالب و آن این که وقتی اسکندر در جوانی و در ایران بدرود حیات گفت، فرزندش از بیم کشته شدن به دست سرداران او به مقدونیه گریخت و بطور کلی حکومت از دست خاندانش بیرون رفت ولی جانشینان او به نام سلوکیان به نام سلوکیان حدود 400 سال در این کشور حکومت کردند و این هیچ دلیلی نداشت جز این که مقدونیان به مغان اعتقاد نداشتند، دست آن ها را از حکومت کوتاه و دولت را به روش یونانی که نوعی دموکراسی بود راه می بردند. تاریخ هم نمونه ای از بیداد آنان نشان نمی دهد.ء
قبلا گفته شد که کوچ اقوام آریایی یک باره و در مدت معینی نبود. کما این که مادها پیش از پارس ها به این سرزمین آمده بودند. در اواخر سلوکیان اقوام دیگری از آریائیها که این بار "پارت نامیده شدند، اقوامی دام دار، بیابان گرد و کوچ کننده بودند و سال های اول حکومت خود را با همان روش سلوکیان آغاز کردند، چون ایرانیان به رفتار و برخورد سلوکیان خو گرفته و از آن راضی بودند. پارت ها خود را "پان هلن یعنی دوست دار یونان معرفی کردند و سالهای طولانی سکه های اولیه آنان همان نقوش یونانی را داشت که موجود هم هست. در تمام مدت حکومت پارت ها، مغان به زندگی مخفیانه خود و فریب مردم مشغول بودند. پارت ها به مناسبت کوچ نشینی، در بدو ورود به این سرزمین چندان به دین نمی پرداختند، یعنی نه آن را تبلیغ می کردند و نه از تبلیغ آن جلوگیری به عمل می آوردند. در زمان این سلسله بود که مغان به تبلیغات خود و تحقیق مردم افزودند. "ساسان یکی از همین مغان که رئیس آتشکده استخر فارس بود، اقدام به تاسیس سلطنت کرد، مغان در اثر سال های متمادی رابطه تنگاتنگ با روحیه و عقاید مردم و به دنبال کشیدن آنان به راهی که می خواستند و دانشی که از جامعه شناسی به دست آورده بودند، بسیار هوشیارانه و صبورانه به تاسیس سلسله پادشاهی پرداختند. کما این که ساسان خود ادعای سلطنت نکرد و به فرزندان سفارش کرد که این امر را دنبال کنند و حتی المقدور با شاهان اشکانی وصلت نمایند. فرزندان هم به این وصایا به خوبی عمل کردند و یکی از آنان به نام اردشیر که با دختر شاه اشکانی ازدواج هم کرده بود، پس از شکست های متوالی به پدر بزرگ فرزندانش، سلسله ساسانی را بنیاد گذاشت. این اولین سلسله حکومت دینی در ایران بود

در زمان قباد بیداد مغان دیگر از حد تحمل مردم گذشته بود. آن گونه که تاریخ نشان می دهد، مردمی که به هیچ حسابی نمی آوردند مجبور به پرداخت حدود 125 نوع مالیات بودند که اغلب این مالیات ها به حساب آتشکده و مغان بود. یکی از این مالیات ها که در وصولی آن هیچ کوتاهی نمی شد، و البته مردمی که به کیش زرتشت مومن بودند خود را مجبور به پرداخت آن می دانستند "خمس بود، به این معنی که هر دهقان و پیشه ور و صنعت گری ملزم بود یک پنجم درآمد سالیانه خود را به آتشکده تخصیص دهد. با سازمان طبقاتی که مغان (و البته به نام دین) ایجاد کرده بودند، مردم کشور به 5 طبقه (کاست) تقسیم می شدند: شاه و شاهزادگان، مغان، ارتشی، دبیران، و عامه مردم. چهار طبقه اول نه تنها مالیات نمی دادند بلکه عامه مردم وظیفه داشتند مخارج کمر شکن دربارها و حرمسرا های سلاطین و مغان و همچنین هزینه جنگ های پایان ناپذیر را تامین کنند. به جز دبیران، هیچ کس حق داشتن سواد نداشت و آنان هم فقط وظیفه داشتند فرامین و دستورات گوناگون شاهان و مغان را بنویسند.ء
در زمان همین شاه بود که "مزدک ظهور کرد. او هم یکی از مغان بود ولی درک می کرد اگر بیداد به همین روال ادامه یابد باید فاتحه دین زرتشت و مغان را خواند. آن گونه که معلوم است دین او واقعاً آسایش مردم را مد نظر داشت، قباد که هم خطر نارضایتی مردم را حس می کرد و هم از امر و نهی و دخالت مغان ناراحت بود، دین مزدک را پذیرفت. این جا دیگر مغان حتی منتظر فرصتی مناسب برای حذف او نشدند، بلکه فرزندش را علیه او بر انگیختند و این فرزند ناخلف هم پدر را به جائی فرستاد که دیگر نشانی از او در تاریخ نیست، و هم مزدک و مزدکیان را در یک قتل عام خائنانه و فجیع نابود کرد. البته مزدک هم در همان دادگاه روحانیت محاکمه شده بود. مغان شایع کردند که مزدک ثروت و زنان دیگران را می خواهد از آنان بگیرد و این اتهام را وارد تاریخ هم کردند. به جز تعداد کمی از مزدکیان کسی نتوانست از قتل عام روحانیون جان به دربرد. بی دلیل نبود که مغان به این دست پرورده خود لقب "عادل دادند و این لقب را هم وارد تاریخ کردند. برای نشان دادن میزان عدل این شاهنشاه، کافی است گفته شود وقتی جاسوسان او خبر دادند که مرد کفشگری مخفیانه برای فرزند خود معلم گرفته و به او درخانه سواد می آموزد، این شاهنشاه "عادل دستور داد هم پدر و فرزند و هم معلم را به قتل رساندند، پوست آن ها را کندند و درآن کاه پر کردند و برای "عبرت الناس" به دروازه های تیسفون آویختند. این شاه عادل "زنجیر عدل" هم ساخته بود که آن گونه که از تاریخ بر می آید فقط یک "الاغ خارش بدن خود را با مالیدن به آن برطرف ساخت! می شود گفت آخرین میخ های تابوت ساسانیان در عهد همین شاه "عادل کوبیده شد. بقیه شاهان این سلسله یکی پس از دیگری آمدند و رفتند عشق بازی کردند و حرمسرا های چند هزار زنی برپا داشتند. کار یکی از آنان "خسروپرویز به جائی کشید که یکی

توضیح حبیب: این سلسله مقاله آقای دکتر منظرپور به جهت انعکاس دیدگاه های مختلف منتشر می شود و درج آن در این ووب سایت الزاما ً به معنای تایید بند به بند مطلب نمی باشد.ء
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر